طبق معمول رستاک گوش می دم ، مثل همه این یک ماه گذشته
همزمان گودر رو چک می کنم
و به آخرین لبخند وتکرار کابوس فکر می کنم
واینکه اینجا هم مثل اونجا جای متلک پروندن نیست
امشب از اون شبهاست که نوشتنم نمیاد
اما بی دلیل زور می زنه مخی که حواسش خیلی وقته نیست
وچرت وپرت تایپ میکنن این انگشتهای الکی خوش
بدجوری داره ویراژ می ره همونی که اصلا حواسش نیست
حتی یادش رفته که باید سرچ کنه خاتون قرمز رو
و یادآوری کرد یک اس ام اس سرگردون این رو ، همین الان
شب هم حوصله اش سر رفته مثل من
ومن احمقانه دارم دلداریش می دم بی دلیل
باز این بی حواس سرریز رویا شده
گویا دوش وقت سحر! از غصه نجاتش دادند
بی خود داره پرواز می کنه چون اصلا پرواز بلد نیست
تا چند لحظه دیگه زمین می خوره با خودش! ومن می زنم بهش و می گم
تماشا کن عمق شب رو
بی حواس!
ببین همه خوابیدن
ومن باز خوابم نمیاد
اونم به نشونه تایید تکون می خوره
و اشاره می کنه به دلی که انگار دارن توش رخت می شورن
می خواد بگه تقصیر اینه
شاید خیلی هم بیراه نمی گه
00:00
مشوشم می کنه این لحظه لعنتی
انگار قراره همه زندگیم گره بخوره
به این لحظه از شب
حتی زمان هم دست تو افتاده!
سکوت نشکستنی شب
دیوونه کرده باز
یک عدد دل مجنون رو
چه سخته قوی بودن
چه سخته سکوت
چه سخته بروز ندادن
چه سخته گفتن وحتی نگفتن
کاش عشق را زبان سخن بود
ختم کلام!
Subscribe to:
Post Comments (Atom)


No comments:
Post a Comment